آرشیدا جونآرشیدا جون، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 13 روز سن داره

❤✿عشق ما✿❤

مادر که می شوی!

مادر که می شوی ; رویاهایت می شود او ... آرزویت می شود شادی های او ... فکرت می شود نگرانی او .... وجودت می شود فدای او .... لحظاتت را می نشینی به دیدن تک تک لحظات بزرگ شدنش ... مادر که می شوی  ..... اصلا دیگر خودت نیستی ! یه تویی برای او! ...
4 اسفند 1392

اولین مهمونی آرشیدا جون! خونه دلسا جونی!

آرشیدای نازنینم! دختر گلم! 3 شنبه خونه خاله سارا دعوت بودیم ! خاله بهنوش و خاله الهه هم بودن ! شما و مهران و آدریان مهمون دلسا جون بودین! خیلی هم میزبان خوشرو و مهربونی بود! با هم بازی کردین ! شما شکمو بازی در اوردی و دستت گاز گرفتی و اشکتم در امد! الهی من بمیرم! جالب اینکه تو دلسا حسابی بازی کردین و شدیدا مقاومت میکردی نمیخوابیدی! آدریان و مهران خوابیدن! بعد که بیدار شدن تو دلسا خوابتون برد 2 تا 2تا باحال بود! در کل همتون خوب بودین ! شما اروم و خانوم بودی! دلسا خوش رو و مشغول بازی! مهران هم مشغول غر زدن و گریه!و البته خوش تیپ! آدریان هم خوب و دوس داشتنی! خیلی خوش گذشت و خاله سارا دستت درد نکنه! کلی زحمت دادیم...
4 اسفند 1392

8 ویزیت دکتر!

دیروز من و بابا شمارو بردیم پیش خانوم دکتر مهربون ایشون هم شمارو به دقت ویزیت کرد! برات ازمایش تیروئید داده بود! الهی بمیرم رفتیم از بچم اون هفته  کلی خون گرفتن! نتیجه رو دید و بعد از معاینه هم گفت که خداروشکر چیزی نیست و همه چیز مرتبه! برات علاوه بر آیروویت و مولتی ویتامین بهت زینک سولفاتم داد برای رشد بیشاتر قدت! وزنتم 9 کیلو بود گفت خوبه زیاد نشده بودش خیلی! قدتون 69 70 بود که قدت بلند شده !2 3 سانت!  بعله این چنین دخمل قد بلندی داریم ما! ماشالاااااااا! دور سرتونم 45 بودش! شکر خدا گفت همه چیز خوبه !
4 بهمن 1392

نشستن آرشیدا جونم!

خانوم کوچولو ! اینجا ما خسته ایم و لـــــــــــی  ! شما تازه سرشبی سرحال میشین ! شروع به فعاللیت میکنید! اینجا خوابونده بودمت لباستونو عوض کنم! بعد برگشتی و نشستی! اینجا به سمت مبل هجوم میاری!     بعد یهو تلویزیون دیدی نشستی به تماشای برنامه اش! بعدم خسته شدی غر زذی که بلندم کنید! اینجا طبق معمول برامون عشوه میریزی! الهی قربونت برم! اخر سرم بازی کردی و به بهونه دیدن دندونت خوابوندمت و لباست و عوض کردیم!       خدایا شکرت! ...
4 بهمن 1392

شروع حرکت!

  ارشیدای نازنینم! این روزا همه چی سریع پیش میره! اما تو همراهه همه چی داری بزرگ میشی و رشد  میکنی و حرکت میکنی! و من فقط عاشقانه به تماشای تمام لحظاتت نشستم و نگاه میکنم و عشق میکنم و لذتشو میبرم نازنینم! دختر دوس داشتنی من! شما با این که غلت نزدی !مثل اینکه غلت زدن رو فقط دوس نداشتی! اما از روزه 28 دی ماه شروع کردی به سمت چیزایی که دوس داری یعنی مار اسباب بازیت . کنترل ها . گوشی موبایل . سوییچ . تبلت . و بعضی چیزای خاص دیگه که علاقه خاصی داری خودتو به سمتشون داری سعی میکنی بکشی و هجومو میبری سمتشون که بگیریشون! کم کم با کمک بعد 3 روز شروع کردی به رفتن جلو! از روز 1 بهمن ماه هم بدون کمک خودتو به سمت عقب میبری...
4 بهمن 1392

آش دندونی آرشیدا گلی!

دختر نازنینم! عزیز دلم ! شما دندوناتون داره در میاد! من و مامان جونیم هم برای شما آش خوشمزه عالی هفته پیش 5شنبه پزوندیم ! خیلی عالی و خوشمزه شد! مثه خودت شد! این عکس موادش! اینم عکس آش خوشمزت! همه خوردن وتعریف کردن و دندونت تبریک گفت و ارزو کردن دندونای شالم و زیبا و خوشملت به سلامتی در بیاد ! خداروشکرت! انشالا همه مرواریدهای خوشملت به راحتی در بیاد و اینقد دخمل خوشملم اذیت نشه!   ...
26 دی 1392

خدا تو رو به من داد.....

    این شعرو برات میخونم و بازی میکنم... بابهبت توهم غرق ارومی تو بغلم و گوش میدی و برام میخندی و هردومون غررق لذتیم تو  ازشعر من از تو ..... ..... خدا منو آفرید که عاشق تو باشم جز عاشق تو بودن کاری نداشته باشم خدا به من نفس داد تا از تو شعر ببافم تا که ببینی هردم دور تو در طوافم یه حسی داد تا زنده م صدات باشه تو گوشم به شوق داشتن تو تن پوش عشق بپوشم خدا چشامو وا کرد تا تو رو خوب ببینم از دشت دلخوشیها برات شادی بچینم خدا دلو به من داد تا به تو مبتلا شم که روز میلاد عشق دست خالی نباشم خدا تو رو به من داد تا تو قلب تو جا شم تو مروارید احساس من صدف تو باشم من صدف تو باشم خدا تو رو آف...
14 دی 1392

6 ماهگیت مبارک!

عروسک قشنگ من ! دخترک ملوس من! 6 ماهگیت مبارکـــــــــــــــــ! بعله روزا میگذره و میگذره و شما بزگتر میشی و من به وجودت میبالم و میبالم و عشق میکنم! عزیز دلم این 6 ماهگی گل نازم رو با مامان اینا جشن گرفتیم ! و دور هم شادی کردیم !  برات کیک درست کردم و ژله و شام که از شام خوشمزه اش عکس ندارم فقط! این شما و کیکتون! اینجام بابات نگهت داشته که حذفیدمش! اینم از هنر نمایی خودم! البته سریع و هول هولی شد ! در ماهگردهای بعدی جبران میکنم! این پذیرایی ساده و خودمونی برای اون شب بود! این بابای عزیزم که کلی گله کردن که چرا به ما نگفتی برای تولدش اونجا دعوتمون کردی! اخه من گفتم بیاین دور هم باشیم ! و اینم کادوی ...
14 دی 1392